اکثر ما انسانهایا در خاطرات گذشته و یا پیش آمدهای آینده و انتظارات مبهم سیر میکنیم و خیلی به ندرت پیش میآید که بعد بیزمانی حال را لمس و تجربه کنیم. به همین علت است که غالباً لحظه زیبای ناگهان را از دست میدهیم .
ما عادت کردهایم که لحظات حال را اصلاً به حساب نیاوریم و همواره این لحظات گرانبها را فدای گذشته و یا آینده کنیم. به ندرت میتوان انسانهایی را یافت که از دنیای زمان و فضای ذهن پا فراتر نهند.
این مسئله را باید درک نمود که مدی تیشن یا مراقبه و هوشیاری چیز جدید و تازه ای نیست .
انسان با آن هوشیاری بدنیا میآید و مدی تیشن جزو طبیعت انسان است، اما با غرق شدن در گذشته و آینده، آن حالت هوشیاری را از دست میدهد و دوباره یافتن آن به نظرش سخت و دست نیافتنی جلوه میکند .
حالت مدیتیشن و مراقبه یا هوشیاری، خیلی ساده و راحت فقط با آرام بودن، در خود بودن و زندگی لحظه به لحظه را تجربه کردن در انسان پدیدار میشود .
تنها نکته ای که در مدیتیشن باید مورد توجه قرار گیرد، فقط و فقط هوشیاری و توجه محض بدون ارزیابی و قضاوت است .
وقتی که ذهن انسان به صورت ارباب وجود او در آید، حالت مدی تیشن غیر ممکن خواهد شد . اما وقتی آگاهی انسان غالب باشد، ارباب ذهن انسان شعور آگاه خواهد بود و مدیتیشن هم ممکن و میسر میگردد .
بنابر این مدیتیشن یا هوشیاری، یعنی حکومت شعور آگاه بر کار کرد مغز و بدن انسان
مراقبه و عشق حقیقی از بسیاری جنبهها به هم شباهت دارند و هر دو تقریبا به یك نتیجه ختم میشوند. با این تفاوت كه در عشق حقیقی خود به خود این نتایج حاصل میشود و شخص ناخودآگاه دراین وضعیت قرار میگیرد، اما در مراقبه و مدیتیشن با سعی و تمرین خود آگاه. در عشق حقیقی سه چیز همزمان اتفاق میافتد اول اینكه در عشق حقیقی عاشق به هیچ چیز دیگری جز معشوق نیاز ندارد و همه هستی را در وجود معشوق مییابد و همه وجودش در حضور معشوق خلاصه میشود.
دوم اینكه در عشق حقیقی، زمان آینده برای عاشق مفهوم خود را از دست می دهد و او در لحظه حال زندگی میكند و تمام گذشته و آینده اش در لحظه حال متمركز و خلاصه میشود. به این معنا كه تنها در همین لحظه عشق ابدیت دارد، نه در گذشته،نه لحظه بعد نه فردا و نه در آینده .
سوم اینكه در عشق حقیقی نفس انسان به یكباره از میان میرود و وجود او از میان بر میخیزد. عاشق دیگر وجود ندارد و هر چه هست معشوق است و معشوق و اگر هنوز عاشق وجود داشته باشد معنایش این است كه هنوز وارد معبد عشق نشده است.
هر سه این كیفیات در عاشق خود به خود ظهور میكند و آنجا مكانیست كه به حكومت عشق معروف است. جایی كه هیچ اثری از عاشق نمانده و عاشق در لحظه حال محو حضورمعشوق است.
مراقبه و مدیتیشن نیز سعیست خدا آگاه برای رسیدن به این كیفیات:
برای از بین بردن نفس و توهمات مربوط به آن،
برای اغنای محض
و برای زیستن در لحظه حال .
در حقیقت در مراقبه سعی بر این است كه از كالبد چهارم كه همان كالبد ذهنیست فراتر رویم و ذهن را آرام كرده و آگاهیمان را به آگاهی الهی پیوند زنیم ( البته در مراقبههای خدا محور چنین قصدی مد نظر است ) تا تحت القائات خداوند قرار گرفته و در اتصال با هستی بیكران زندگی كنیم. جایی كه نگرانیها و توهمات معنای خود را از دست میدهند و حقیقت چهره خود را آشكار میسازد. جایی كه سالك در تسلیم الهی زندگی میكند و در كتب مقدس از آن تحت عنوان ملكوت الهی، و یا بهشت جاودانه یاد شده است.
حال تصور كنیم كه اگر انسان معشوقش خداوند باشد، مراقبة او از چه كیفیت بالایی برخوردار خواهد شد. و عشق الهی او را تا كجا خواهد برد....
برای دریافت حضور الهی از طریق مراقبه میتوانیم اینطور زندگی كنیم :
با معشوقمان (خداوند) به مراقبه بنشینیم، با او به سر بریم. زیرا در مراقبه عمیق است كه اتصال حاصل میشود و حضور الهی حكمفرما خواهد شد. در حضور الهی و با حضور الهی زندگی كنیم و از حضورش مراقبت كنیم. یعنی مراقب باشیم تا دمی از یاد او غافل نشویم. ساكت باشیم و در سكوت نظاره گر شكوه الهی باشیم. حضور او را وسیله ای كنیم برای فرا رفتن از ذهن و توهمات . وقتی معشوق با ماست اگر به فكر بپردازیم آن وقت معشوق با ما نخواهد بود. با هم خواهیم بود اما فرسنگ ها دور از هم. وقتی خدا با ماست این تنها اوست كه هست و هر هستی
خداوند در درون ماست. بین افكار ناآرام و خداوند دیواری قرار دارد. انسان معمولی تلاش نمیكند به همین جهت هیچ وقت از دیوار عبور نمیكند. ولی مبارز واقعی به تلاش ادامه میدهد. زمانی كه ذهن آرام میگیرد، ما در قلمرو بینهایت قرار میگیریم. افرادی كه ذهنی پراكنده و مشغول دارند همواره در بیرون دیوار باقی میمانند.
برای دعوت از خداوند ذهن باید آرام باشد و قلب گشوده...
معبدی را كه خداوند بیش از همه دوست دارد، معبد آرامش و سكوت درونی مومنین اوست.
هرگاه وارد معبد درونتان میشوید ناآرامیها و نگرانیها را پشت سر بگذارید. اگر از نگرانیها رها نباشید او بر شما وارد نمیشود. ابتدا معبدی از آرامش و زیبایی در درون خود بوجود آورید، در آنجا او را در محراب روح خود خواهید دید
خداجون شرمنداتم از اینکه کوچیک ترین کاری در درگاهت انجام دادم
چشمم به امید این بود که تو چیزی بهم بدی !ولی افسوس که کارمم برا خودم بود برای تو نبود!
ولی با همه اینا این من بودم که چشمم به دست تو بود !خدا تو ببخش !خدا غضب تو رو میدونستم و بدی کردم!
ولی با این حال به تو پناه می آرم !آخه من غیر تو کسی رو ندارم ! تو خیلی بزرگی عطای تو به بزرگی خودته ، طاعت من هم به کوچیکی و حقیری خودمه !خدا تو ببخش ... طاعات کمم رو هم قبول کن ! غیر اینا چیزی ندارم !دستم خالیه ! تو قبولم کن !
هرکسی "واقعا" خواست تو هم دادی
خدا ....خدا ....خدا....
خدا من هم خواستم نه برای خودم ...
برای تو ای خدا...
فقط تو ای خدا ..
خدا جون تو به اونی که نه تو رو میشناسه ونه از تو چیزی میخواد تو به اون مهربونی میکنی بهش لطف میکنی !نعمتت رو ازش دریغ نمیکنی !ولی خدا باهمه احوال بازم میخوام که منو نجات بدی! از روی عطای نعمتت و وسعت رحمتت ،خیر این دنیا رو نصیبم کنی ! و از روی محبت و مهرورزیت ، خیر آخرت رو عطایم کنی....یا کریم !به خاطر همه گناه هام پشیمونم! یا غفور یا رحیم و به خاطر همون لطف و کرمت ودرخواستی که ازت کردم از روی وسعت نعمت بخشی و محبتت
شر دنیا آخرت رو از من بگیر !
نزار الان که به آتیش عصیانم در این دنیا می سوزم توی اون دنیا هم به آتیش جهنمی که خودم درست کردم ، به پا میکنم بسوزم ! ....
خدا ...خدا ...خدا
می دونم هرچی عطا کنی کم و کاستی نداره !
چون تو خدایی!
این حرفام همش به خاطر بار گناهی که رو دوشمه !خدا تو ببخش ... تو حلالم کن ....یا الرحمان الرحیم !تو دلم رو بزرگ کن تا برا خودت بشم تا بتونم فضایل تو رو بهتر درکت کنم و احساس با تو بودن کنم!
...تو بزرگواری ! ای کریم
خدا خدا خدا

به خاطر داشته باش در مسیر عشق ورزیدن به من
به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید
از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد
خدا پاسخ گفت:
مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان دردهایت را بجویی
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد
خدا پاسخ گفت:
آفریده من آنچه باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست
از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند
خدا پاسخ گفت:
بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست بلکه آموختنی است
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد
خدا پاسخ گفت:
نازنین من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست
از خدا خواستم تا رنج هایم را کاستی دهد
خدا پاسخ گفت:
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد
خدا پاسخ گفت:
پرور روح تو با تو اما آراستن آن با من


در ضلع شرقی خیابان چهارباغ، بنای باشکوهی قرار دارد که می توان آن را آخرین بنای مهم و با عظمتی دانست که در عصر صفویان در اصفهان ساخته شده است. این مدرسه که "مدرسه سلطانی" و "مدرسه مادر شاه" نیز نامیده می شود.در زمان سلطنت شاه سلطان حسین، آخرین حکمران سلسله صفوی احداث گردید.
تاریخ شروع عمارت 1116 ه. ق. و سال اتمام آن 1126 است. هیچ یک از آثار موجود در اصفهان به اندازه مدرسه چهارباغ، به عنوان کلکسیون کاشیکاری ایران،سیاحان، بازدید کنندگان و جهانگردان خارجی را تحت تأثیر جاذبه های خود قرار نداده است. این مطلب را نوشته ها و خاطرات آنان تأیید می کند. به طوریکه برخی از آنها، مدرسه را با عبارتی همچون سحر آمیز، جذاب و دلپذیر توصیف کرده اند. وجه تسمیه مدرسه به سلطانی به این علت است که در زمان شاه سلطان حسین ساخته شده و بدین جهت مدرسه چهارباغ نامیده می شود که در خیابان چهارباغ واقع شده است. وجه تسمیه مدرسه مادر شاه نیز این است که مادر شاه سلطان حسین چند کاروانسرا و بازار و سایر نهادهای اقتصادی را وقف بر آن کرده است. مدرسه چهارباغ به صورت چهار ایوانی می باشد. نمای خارجی عمارت شامل سردری رفیع و با شکوه و زیبا است. هفده طاق نمای دو طبقه آجری در اطراف در ورودی خودنمایی می کنند. سردر ساختمان، مزین به کاشی های ریز و ظریف، همراه با مقرنس های پر نقش و نگار و خطوط مختلف است که بخش ورودی بنا را تشکیل می دهد. کتیبه سردر به خط نستعلیق سفید بر زمینه کاشی لاجوردی است که تاریخ 1112 را بر خود دارد و به وسیله عبدالرحیم جزایری کتابت شده است. در اصلی مدرسه که با طلا و نقره تزئین شده، نمونه بارز هنر زرگری و قلمزنی است که در دوران صفویه به نهایت تعالی و تکامل رسیده. بر دو لنگه چپ و راست این در، به خط نستعلیق بسیار زیبا و به صورت برجسته، اشعاری نوشته شده که خطاط این اشعار محمد صالح اصفهانی، خوشنویس برجسته آن عصر است. قسمت داخلی مدرسه شامل هشتی، ورودی، حیات داخلی، گنبد، مناره و اطاقهاست. زیباترین قسمت مدرسه از نظر آنوبانینی کاشیکاری هشتی ورودی آن است. در وسط دالان مدرسه، سنگاب نفیسی قرار دارد که صلوات بر چهارده معصوم با تاریخ 1110 هجری بر روی آن حجاری شده است. این سنگاب شاهکار هنر سنگتراشی و خوشنویسی است.
ایوان ها و حجره های صحن چهار ایوانه مدرسه، رو به باغی پر درخت قرار دارند که جویباری به نام نهر فرشادی از میان آن می گذرد. در اصفهان این گونه نهرها را مادی می گویند. مادی فرشادی، شعبه ای از زاینده رود است. صحن مدرسه چهارباغ نمونه کامل یک معماری درون گرا و بومی به شمار می رود.حجره هایی در دو طبقه و در فواصل ایوان های مدرسه ساخته شده که اختصاص به سکونت طلاب علوم دینی داشته است. اکثر این حجره ها دارای نقشه یکسانی است که از یک اتاق نشیمن در جلو و قسمتی به صورت صندوقخانه در عقب و قسمتی به نام بالاخانه تشکیل می شود. در جلوی این حجره ها ایوان زیبا و خوش طرحی قرار دارد.. در جبهه شمالی مدرسه، ایوان شمالی با دهانه نسبتا عریض و ارتفاع زیاد قرار دارد که در جبهه مقابل آن گنبد و مناره های ایوان جنوبی دیده می شود. کتیبه فوقانی داخل گنبد به خط عبدالرحیم جزایری خوش نویس عصر صفویه می باشد.تمامی سطوح داخلی بنا به قطعات کوچکی تقسیم می شود که با کاشی تزئین شده است. منبر دوازده پله مدرسه که یکپارچه از سنگ مرمر ساخته شده از بهترین نمونه های هنر حجاری و سنگتراشی آن روزگار است. در کنار این منبر، محراب نفیس و بسیار زیبای مدرسه قرار دارد که کتیبه بالای محراب و منبر نیز به خط عبدالرحیم جزایری است.
شبستان مسقف مدرسه چهارباغ که در ضلع شرقی مدرسه واقع شده با درب منبت کاری بسیار نفیسی به محوطه زیر گنبد مربوط می شود. در این شبستان سه محراب وجود دارد که کتیبه های اطراف آنها را محمد مؤمن الحسینی به سال 1118 ه.ق. کتابت کرده است.
مدرسه چهارباغ دارای کتابخانه کم نظیر و با ارزشی بوده که در حمله افغانها نابود شده است. این کتابخانه با کتب بسیار نفیس و کمیاب در اختیار طلاب علوم دینی و سایر پژوهشگران و محققین آن روزگار بوده است. صحن مدرسه چهارباغ نمونه کامل یک معماری باشکوه ایرانی است . حجره هایی که در دو طبقه و در فواصل ایوان های مدرسه ساخته شده اند اختصاص به سکونت طلاب علوم دینی داشته و دارد.اکثر این حجره ها دارای نقشه یکسانی می باشند که از یک اتاق نشیمن در جلو و قسمتی به صورت صندوقخانه و در عقب و قسمتی به نام بالاخانه ها تشکیل می شود . در جلوی این حجره ها دارای تزئینات ساده و مختصری می باشد که گفته شده ، شاه سلطان حسین به عنوان طلبه اغلب اوقات در آن سکونت داشته است . در این حجره گلیمی بافته شده به تاریخ ۱۱۱۸موجود است که در اطراف این گلیم نوشته شده است :
فرش این مدرسه که روح فزاست وقف نواب اشرف اعلاء است

قسمتهای دیدنی مدرسه عبارت است از:
- معماری و طرح زیبای کاشیکاری گنبد مدرسه
- درب مجلل تزئین شده با طلا و نقره
- محراب با شکوه
- منبر یک پارچه مرمری
- حجره مخصوص شاه سلطان حسین
- کاشیکاری بی نظیر مدخل مدرسه
- خطوط نستعلیق کتیبه ها و پنجره های آلت بری شده
مدرسه چهارباغ اصفهان که پس از پیروزی انقلاب اسلامی "مدرسه علمیه امام صادق (ع)" نامگذاری شد، در حال حاضر به آموزش طلاب علوم دینی و حجره های آن نیز همانند عصر صفویه به اقامت طلاب اختصاص دارد

درب حجره ای در مدرسه چهارباغ، اصفهان
منابع:
… آتشهایی که می پزند، آتشهایی که می سازند ؛آتشهای سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئی، . .. نیرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسی به این پی برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشی که همه هستی تجلی آن است ،آتش گرم نیست ،داغ نیست .چرا؟ نیازمندی در آن نیست ،تلاطم در آن نیست، نا استواری ، شک، تزلزل ،
تردید ،نوسان ، وسواس،اظطراب ... نگرانی ،در آن نیست، اما آتش است ،آتشین تر از همه آتشها .آتشی که پرتو یک زبانه اش آفرینش است، سایه اش آسمان است،جلوه اش کائنات است،گرده خاکستر نازک و اندکش کهکشانها است... چه می گوییم ؟!!!
این آتش عشق در خدا !یعنی چه؟آتش عشق که این جوری نیست ..... پس این آتش دوست داشتن است. آری.
آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف میزدم.آتش عشق !؟ آنهم در خدا !؟
نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نیست ، سرد نیست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نیازمندی ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسیدن ندارد،که یافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد...
حالا بر خواسته ام!
چه ها می بینم؟
چه دنیایی است!چه زمینی چه آسمانی....!
دیگر زمینی نیست و همه آسمان است !
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد ....
چه آسمانهایی !
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی امید ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنایی انس به پاکی شکوه زیبا و مهربان دوست داشتن...!
چه می گویم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای کلمات ! از چه سخن می گو یید؟
و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آ ید سکوت است و بس....
...آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود
من دلـم می خواهد خانه ای داشته باشم بر دوست كنج هر دیوارش دوست هایـم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر كسی می خواهد- وارد خانه پر عشق و صفایـم گردد یك سبد بوی گل سرخ به من هدیه كند شرط وارد گشتن ، شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یك دل بیرنگ و ریاست بر درش برگ گلی می كوبـم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم : ای یار خانه ما اینجاست تا كه سهراب نپرسد دیگر خانه دوست كجاست
